«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ] (ص مرکب)(1)سرگشته و حیران. (برهان قاطع). سرگشته و حیران و سرگردان. (ناظم الاطباء). اندربای : شادمان باد و تن آسان و بکام دل خویش دشمنان را ز نهیبش دل و جان اندروای. فرخی. از خبرهای خلاف و ز سخنهای دروغ خلق را بود دل و جان و روان اندروای. قطران. بخت بنشاند ترا باز بکام اندر تخت جان خصمان ترا کرد از آن اندروای.قطران. مانده از سیلی جاهت سر چرخ اندر پیش گشته از طعنهء حلمت دل کوه اندروای. انوری. نتوان گفت که محتاج نباشد لیکن باد حرصش نکند همچو خسان اندروای. انوری. - دل اندروای(2)؛ سرگشته دل. آنکه دلش حیران است. حیران. سرگشته : کسی که خدمت جز او کند همیشه بود ز بهر عاقبت خویشتن دل اندروای.فرخی. نبید تلخ و سماع حزین بکف کردم ز بهر روی نکو مانده ام دل اندروای.فرخی. بدرگه ملک شرق هرکه را دیدم نژند و خسته جگر دیدم و دل اندروای. فرخی. || سرنگون و آویخته. (برهان قاطع). سرنگون و سر فروافکنده و واژگون و معلق. (ناظم الاطباء). معلق. آویخته. (فرهنگ فارسی معین) : او همان است که از گردش خویش مرد را کرد برمح اندروای.فرخی. هوا چو خاک به طبعش فرونشیند پست زمین چو ذره بحلمش بماند اندروای. عنصری. تا زمین را سکون نخواهد بود جز بدور سپهر اندروای.انوری. || در هوا. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ مرکب) آرزو و خواهش. || احتیاج و حاجت. (ناظم الاطباء). || هوا. (فرهنگ ایران باستان پورداود ص 60)(3). || (اِخ) فرشتهء هوا. (فرهنگ ایران باستان پورداود ص 246). و رجوع به اندربای شود. (1) - پهلوی andarvay، در هوا. (فرهنگ فارسی معین). (2) - این ترکیب هنوز هم در گناباد خراسان بمعنی نگران و مضطرب بکار میرود: از سفر فرزندم دل اندروا هستم. (3) - گویا منظور فضا و جو است نه هوایی که استنشاق کنند.