«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ / دِ] (ن مف)اندودکرده شده. (ناظم الاطباء). اندودکرده. انداییده. (فرهنگ فارسی معین). - اندوده آستین؛ یعنی آستین برزده و ورمالیده. (شرفنامهء منیری)(1). - اندوده پوست؛ آنچه پوستش را اندوده باشند : چو خرما بشیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی دروست. (بوستان). || تدهین شده. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). روغن داده. مدهون. (از صحاح الفرس). || مطلا و مفضض شده. (ناظم الاطباء). زراندود. مموه. (یادداشت مؤلف) : قلب اندودهء حافظ بر او خرج نشد کاین معامل بهمه عیب نهان بینا بود.حافظ. (1) - کذا و می نماید که اندرنوردیده باشد نه اندوده؟