بادرنگ

«لغت نامه دهخدا»

[دِ رَ] (ص مرکب، ق مرکب)باتمکین و باثبات. استاد گوید :
با درنگ آمد نگارم با عذار باده رنگ
بادرنگی زیر ران بر کف گرفته بادرنگ.
(از رشیدی).
|| کُند. بطی ء :
بود راه روزی بر او تار و تنگ
بجوی اندرون آب او بادرنگ.فردوسی.
بکارآگهان گفت راز از نخست
ز لشکر همی کرد باید درست
که با او یکی اند لشکر بجنگ
کزو گردد این کار ما بادرنگ.فردوسی.
رجوع به «با» شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر