«لغت نامه دهخدا»
[دِ رَ] (ص مرکب، ق مرکب)باتمکین و باثبات. استاد گوید : با درنگ آمد نگارم با عذار باده رنگ بادرنگی زیر ران بر کف گرفته بادرنگ. (از رشیدی). || کُند. بطی ء : بود راه روزی بر او تار و تنگ بجوی اندرون آب او بادرنگ.فردوسی. بکارآگهان گفت راز از نخست ز لشکر همی کرد باید درست که با او یکی اند لشکر بجنگ کزو گردد این کار ما بادرنگ.فردوسی. رجوع به «با» شود.