«لغت نامه دهخدا»
[رِ] (ع ص) سرد. ضد حار، خواه بقوه باشد یا بفعل.(1) براد. (از قطر المحیط). سرد و سردی کننده. (غیاث). سرد و خنک. (آنندراج). سرد. (دِمزن). - عیش بارد؛ زندگانی گوارد. (منتهی الارب) (آنندراج). - ماء البارد؛ آب سرد و خنک. (منتهی الارب). - مغنم بارد؛ غنیمت بی رنج. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به بارده شود. - یوم بارد؛ روزی سرد. (مهذب الاسماء). || شمشیر بران. ج، بوارد. (منتهی الارب) (آنندراج). - حجت بارد؛ یعنی ضعیف. (قطر المحیط) (اقرب الموارد) : حجت بارد رها کن ای دغا عقل در سر آور و با خویش آ.مولوی. || فارسیان بمعنی بیمزه و ناخوش آرند. (غیاث). و فارسیان بمعنی ناخوش بیمزه استعمال کنند. سعید اشرف گوید : نقل جمال لیلی و شیرین بدور تو چون گفتن لطیفهء مشهور بارد است. (از آنندراج). خنک و بیمزه در رفتار و گفتار : مکرها در کسب دنیا بارد است مکرها در ترک دنیا وارد است.مولوی. || بی ذوق. بی لطف : وآن توهمها ترا سیلاب برد زیرکیّ باردت را خواب برد.مولوی. آنچه ما را در دلست از سوز عشق می نشاید گفت با هر باردی. سعدی (طیبات). || ثابت: لی علیه الف بارد؛ یعنی ثابت، و کذلک سموم بارد؛ ای ثابت لایزول. (منتهی الارب) (آنندراج). || بمعنی عنّین، که بر زن قادر نباشد. (غیاث). || یکی از امزجهء نه گانهء طب قدیم. سرد. ج، بوارد. (بحر الجواهر). و بارد بر دو گونه است بارد بالفعل، چون برف و بارد بالقوه، چون کاهو و کاسنی. (مفاتیح). سرد و تر. سرد و خشک. - بارد بالفعل؛ سردی که با لمس سردی آن را دریابی. (بحر الجواهر). - بارد بالقوه؛ سردی باشد که چون از حرارت غریزیه منفعل شود در بدن احداث برودت کند. (بحر الجواهر). . (فرانسوی) (1) - Algide. Apyretique