باردار شدن

«لغت نامه دهخدا»

[شُ دَ] (مص مرکب) حامله شدن. بچه در شکم داشتن. دارای جنین شدن. آبستن شدن. بار گرفتن. حمل گرفتن. باردار گشتن. و رجوع به باردار گشتن شود : و چنین گویند که چون آمنه باردار شد آوازی شنید. (قصص الانبیاء ص214).
اکنون که باد و باغ زناشوهری کنند
از نطفه های باد شود باغ باردار(1).خاقانی.
زنی داشتم قانع و سازگار
قضا را شد آن زن ز من باردار.نظامی.
شد از ابر نیسان صدف باردار
پدیدار شد لؤلؤ شاهوار.نظامی.
(1) - ایهام دارد بدو معنی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر