«لغت نامه دهخدا»
(اِ مرکب) جمع بار و نیز بمعنی اکثر. (آنندراج). جمع بار. (دِمزن). مراراً. کراراً. چندین بار. چندین دفعه. مکرر. بمرات. بکرات. (دِمزن). کرات. تارات. غالباً. (دِمزن). جِ بار و در موقع معین فعل بیشتر استعمال میشود(1) مانند بارها بشما گفتم. یعنی چندین بار و مکرراً بشما گفتم. (ناظم الاطباء) : بارها گفته ام و بار دگر میگویم که من دلشده این ره نه بخود میپویم.حافظ. || محمولات. احمال. اثقال : و بارها پیش خود گسیل کرد. (کلیله و دمنه). و مکاریان آن بارها را بسوی خانهء خود بردن اولی تر دیدند. (کلیله و دمنه). (1) - معلوم نیست منظور مؤلف از «معین فعل» چیست؟ شاید منظور اینست که بصورت قید بکار میرود!