بال شکستن

«لغت نامه دهخدا»

[شِ کَ تَ] (مص مرکب)شکستن بال. خرد کردن بال. انکسار بال اعم از بال آدمی یا طیور. || شکسته شدن بال. خرد شدن بال. || خفض جناح :
چون شکست او بال آن رأی نخست
چون نشد هستی بال اشکن درست.
مولوی (مثنوی).
|| بازپس ماندن. همگامی و برابری نتوانستن. به عجز مقر آمدن :
همسفرانش سپر انداختند
بال شکستند و پر انداختند.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر