«لغت نامه دهخدا»
(اِ) رنگ. فام. از باب جواز تبدیل با به فاء. (از فرهنگ شعوری ج1 ص177). رنگ. (ناظم الاطباء). - الوس بام؛ ابلق. دورنگ: و گویند آن فریشته که گردون آفتاب کشد بصورت اسپی است الوس بام(1). (نوروزنامه). - زردبام؛ زردرنگ. زردگون. - سرخ بام؛ سرخ رنگ. - سیاه بام؛ سیاه رنگ. - سفیدبام؛ سفیدرنگ. - کبودبام؛ کبودرنگ. - شیربام؛ شیری. برنگ شیر. سفید مایل بزردی: و منه (من اللؤلؤ) مایشبه اللبن فیسمی شیربام. (الجماهر فی معرفه الجواهر بیرونی). (1) - الوس، دورنگ. ابلق.