«لغت نامه دهخدا»
[مَ زَ / زِ] (ص مرکب)(1) دارای طعم خوش. (حاشیهء برهان قاطع چ معین). و لذیذ. خوش مزه. خوشگوار. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). صاحب طعم. که طعم خوش دارد. خوش طعم : جیحون خوش است و بامزه و دریا از ناخوشی و زهر چو طاعونست. ناصرخسرو. || خوش آیند : دگر دانشومند کو از بزه نترسد چو چیزی بود بامزه.فردوسی. || شوخ. خوش طبع. باطیبت. مزاح. || عجیب. (1) - در پهلوی: پامچک pa-mecak. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).