«لغت نامه دهخدا»
[بَبْ با] (ع اِ)(1) روش. طریقه. رسم. عادت. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هم ببان واحد؛ یعنی به راه و طریقهء واحد. (اقرب الموارد). || راه گذران. (ناظم الاطباء). عمر گفته است: ان عشت فسا جعل الناس ببانا واحداً؛ یعنی متساوی در قسمت. (از اقرب الموارد). جوالیقی گوید: ببان کلمهء عربی محض نیست و در روایتی که از عمر آمده است مقصود آنست که مردم ببان واحد یعنی شیئی واحد بشوند. و رجوع به المعرب جوالیقی ص72 و حواشی آن صفحه شود. (1) - ناظم الاطباء بدون تشدید ب نیز ضبط کرده است.