«لغت نامه دهخدا»
[بِ جِدد] (ق مرکب) (از: ب + جد) جداً. حقیقهً. مؤکداً. لزوماً. سریعاً. با ابرام و با کوشش و جد و جهد. (ناظم الاطباء) : عاشقم بر قهر و لطف او بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد.مولوی.