«لغت نامه دهخدا»
[بِ] (ص مرکب، ق مرکب)(1) نیک و خوب و راست. (ناظم الاطباء) : که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست. سعدی (بوستان). کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است. سعدی (بوستان). بسامانم(2) نمی پرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم.(3) حافظ. || با سامان؛ منظم، مرتب : بزارید در خدمتش بارها که هیچش بسامان نشد کارها. سعدی (بوستان). و رجوع به شعوری، ج 1 ورق 186 شود. || خوش حالت. || آسوده خاطر. (ناظم الاطباء). (1) - مرکب از: به ادات صفت + سامان. (2) - ن ل: ز سامانم. بسامانی. (آنندراج). و صورت متن از حافظ چ قزوینی است. (3) - صاحب آنندراج دربارهء این بیت چنین آرد: بسامان پرسیدن، بطرز دلخواه پرسیدن و پس از نقل شعر حافظ آرد و جناب سراج المحققین میفرماید که غالباً ز سامانم، بزی تازی باشد چرا که صلهء پرسیدن همی می (ظ: ز) آید و این ترجمهء من است. - انتهی. و ظاهراً نظر مؤلف آنندراج درست نیست و «به» بسامان در این شعر از نوع بای ادات بنظر نمی رسد.