بسر رفتن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ سَ رَ تَ] (مص مرکب) بسر افتادن. (آنندراج). || لبریز شدن دیگ جوشان. بجوش آمدن و از سر ریختن آب در ظرف غذا. به غلیان آمدن. (فرهنگ فارسی معین) :
دل نزار و تن بردبار خواهد عشق
که از نسیم بجوش آید و بسر نرود.
نظری (از آنندراج).
ظرفی بهم رسان که مبادا بسر روی
منصور را کمند بلا در گلو کنند.
نظری (از آنندراج).
رجوع به سر رفتن شود.
|| انجام شدن. (فرهنگ فارسی معین).
- بسر رفتن کار؛ انجام شدن کار. (فرهنگ فارسی معین).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر