«لغت نامه دهخدا»
[بَ سَ] (ص)(1) کافی. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (سروری) (رشیدی). کافی و کافی شدن. (غیاث). کافی و بس. (فرهنگ نظام). رجوع به شعوری ج 1 ورق 158 و 195 و بسنده شود : ترا شهر توران بسند است خود چرا خیره می دست یازی به بد.فردوسی. غار جهان گرچه تنگ و تار شده است عقل بسند است یار غار مرا.ناصرخسرو. همینت بسند است اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی. سعدی (از فرهنگ ضیا). بسند است آنکه زلف اندر بناگوشت علم گیرد مفرما غمزهء خونریز را کز خط حشم گیرد. امیرخسرو (از سروری). || کفاف و کفایت. (برهان). کفایت. (فرهنگ نظام) (مؤید الفضلاء). || تمام. (برهان) (سروری). کامل و تمام. (ناظم الاطباء). || سزاوار. (برهان) (مؤید الفضلاء). شایسته. (1) - هرن آلمانی این کلمه را مرکب از (بس) و (اند) بمعنی مقدار کم دانسته و برخی آن را مخفف بسنده شمرده و برآنند که (نده) فاعلی بآخر کلمه ملحق شده چون: شرمنده و چون «ب» و «پ» در فارسی دری بسیار بدل از هم آمده اند ممکن است در بعضی موارد از ریشهء پسندیدن باشد یا یکی تصحیف دیگری در هر حال شواهدی که در ذیل «بسند» آمده چون در رسم الخط قدیم در کلمه های مختوم به های مختفی (ه) و حتی همزهء «است» را حذف می کردند ممکن است (بسنده) باشد ولی ما از نظر رعایت رسم خط متنهای متقدمان آنها را در ذیل «بسند» آوردیم. و رجوع به بسنده شود. شواهد زیر نیز در نسخه بدلها هم بصورت های بسند و بسنده و پسنده آمده است: خورم زین بر او و نوشم ز برگ مرا این بسند است تا روز مرگ. اسدی (گرشاسبنامه). بسند است ار نباشد نیز پندی پدر پند تو و تو پند فرزند. ناصرخسرو. بر سر دیو ترا عقل بسند است رقیب بر ره خیر ترا علم بسند است نهاز. ناصرخسرو. من این سخن که بگفتم ترا نکو مثلی است مثل پسنده بود هوشیار مردان را. ناصرخسرو. قانع بنشین و آنچه یابی بپسند کآزادی وبندگی بهم نتوان کرد. ابونصر شادی.