«لغت نامه دهخدا»
[بِ شِ دَ / بِ دَ] (مص)(1) شنیدن. بشنیدن. شنودن : ز اختر بد و نیک بشنوده بود جهان را چپ و راست پیموده بود.فردوسی. شیر سخن دمنه بشنود. (کلیله و دمنه). و رجوع به بشنیدن، شنیدن و شنودن شود. (1) - مؤلف مؤید الفضلاء، بشنو فعل امر را بمعنی بوکن آورده است و بیگمان لغتی است محلی.