«لغت نامه دهخدا»
[بِ دَ] (مص مرکب) لازم بودن. ضرور بودن. مصرف داشتن : مرا مرد بکار است خاصه شما. (تاریخ سیستان). دست فرا کردند اندر اوانی فروختن... بناها ساختن و استران خریدن و ستوران که آن هیچ بکار نبود. (تاریخ سیستان). و دیگر اندر نفقات که بکار نبود و عطیتهاء بی معنی. (تاریخ سیستان). || پابرجا بودن : تدبیر باید ساخت بزودی اگر این ولایت بکار است که هر روز شرش زیادت است. (تاریخ بیهقی چ ادیب 430). || بکار آمدن : ز بهر رسم همی نیزه را سنان دارد و گرنه نیزهء او را بکار نیست سنان.فرخی.