«لغت نامه دهخدا»
[بُ دُ] (اِ) بمعنی فندق است و بعضی گویند معرب آن است. گویند هرکه مغز آنرا با انجیر و سداب بخورد، زهر بر وی کار نکند و مسموم را نیز نافع است. گویند عقرب از فندق میگریزد. (برهان) (آنندراج). میوهء معروف که فندق گویند. (غیاث). بادام کشمیری. (الفاظ الادویه) (تحفهء حکیم مؤمن). جلوز. (منتهی الارب). درختی است چون بطم. (از اقرب الموارد) : ... لختی از آن گوهرها بکند و لختی از آن مشک و عنبر و بندق ها برداشت و بحیله خویشتن را باز بیرون آورد. (ترجمهء تاریخ طبری). لیشتر، شهرکی است با هوای درست و بسیار کشت و از وی بندق خیزد. (حدودالعالم). و جبالها [ جبال جزیرهء صقلیه ]کلها بساتین ثمره بالتفاح و الشاه بلوط و البندق و الاجاص و غیرها من الفواکه. (ابن جبیر). رجوع به فندق شود. || مقدار شیرینی از معاجین و امثال آن است. (یادداشت بخط مؤلف) : خداوند استسقا را یک بندق [ از تریاق ] با سرکه ممزوج دهند. (ذخیرهء خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً).