بو آمدن

«لغت نامه دهخدا»

[مَ دَ] (مص مرکب) بو شنیدن. به مشام رسیدن بو. پراکنده شدن بو چنانکه ببویند آن را :
گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید
که هیچ حاصل از این گفتگو نمیآید
گمان برند که در عودسوز سینهء من
نبود آتش معنی که بو نمی آید.سعدی.
|| احساس کردن. درک. فهمیدن و فهمیده شدن :
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی.
حافظ.
در تداول عامه: به طوری که بویش می آید. رجوع به بوی آمدن شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر