بهم در شکستن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ هَ دَ شِ کَ تَ] (مص مرکب) کنایه از امتزاج دادن و بهم پیوستن. (آنندراج) :
آتش و آبی که بهم درشکست
پیه درو گرده یاقوت بست.
نظامی (از آنندراج).
|| خُرد کردن. بهم کوفتن :
رگها ببردشان ستخوانها بکندشان
پشت و سر و پهلوی بهم در شکندشان
از بند شبانروزی بیرون نکندشان
تا خون برود از تنشان پاک بیک بار.
منوچهری.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر