بی برگی

«لغت نامه دهخدا»

[بی بَ] (حامص مرکب) فقر. احتیاج. مسکنت. بی نوایی. فقیری. درماندگی. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) :
رهی خواهی شدن کآن ره دراز است
به بی برگی مشو بی برگ و ساز است.نظامی.
به بی برگی سخن را راست کردم
نه او داد و نه من درخواست کردم.نظامی.
بسی دلتنگی و زاری نمودیم
بسی خواری و بی برگی بدیدیم.عطار.
چونکه با بی برگی غربت بساخت
برگ بی برگی بسوی او بتاخت.مولوی.
زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزی
بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم.
سعدی.
اگر عنقا ز بی برگی بمیرد
شکار از چنگ گنجشکان نگیرد.سعدی.
گر بی برگی بمرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم.دهخدا.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر