«لغت نامه دهخدا»
[چَ / چِ مُ] (ص مرکب)سخت بی حیا. کسی که هر چیز را روشن و آشکار با بی ادبی تواند گفت. بی شرم. رک گو. (از یادداشت بخط مؤلف). بی حیا. (آنندراج) : بی چشم و روتری ز تو ای باغبان کجاست گل چیده ای و شرم ز بلبل نکرده ای. محسن تأثیر (از آنندراج). || نمک ناشناس. ناسپاس. (یادداشت بخط مؤلف).