«لغت نامه دهخدا»
[دَ / دِ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: بی + دریغ) بی مضایقه و بدون بخل و با جوانمردی و سخاوت : بکف راد بیدریغ سخا داد احسان و مردمی دادی.سوزنی. چو ابر از جودهای بیدریغش جهان روشن شده مانند تیغش.نظامی. شهنشاه مظفّرفر شجاع ملک و دین منصور که جود بیدریغش خنده بر ابر بهاران زد. حافظ. - بیدریغ شدن؛ پذیرفتن بدون اعتراض. (ناظم الاطباء). - بیدریغ کردن؛ قبول کردن و عطا کردن بدون افسوس و امتناع. (ناظم الاطباء). || بی پشیمانی و بی نگرانی. (ناظم الاطباء). بی تأسف و پشیمانی. (آنندراج) : شده گرد چون زنگی بیدریغ ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ. (گرشاسبنامه ص223). درم پهلوی پهلوانان به تیغ خورم گردهء گردنان بیدریغ.نظامی. و آنکه حسود است بر او بیدریغ لعل ز پیکان ده و گوهر ز تیغ.نظامی. بهیچ باغ نبودی درخت مانندش که تندباد اجل بیدریغ برکندش.سعدی. بفرمود جلاد را بیدریغ که بردار سرهای اینان به تیغ.سعدی. در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بیدریغ.سعدی. به تیغ گر بزنی بیدریغ و برگردی چو روی باز کنی بازت احترام کنند.سعدی. برو بهر چه تو داری بخور دریغ مخور که بیدریغ زند روزگار تیغ هلاک.حافظ. رجوع به دریغ شود. || بی انکار و بدون اعتراض. بزودی و فوراً قبول کرده. || بدون کینه خواهی. || آشکارا. (ناظم الاطباء).