بی رگ

«لغت نامه دهخدا»

[رَ] (ص مرکب) (از: بی + رگ) که رگ ندارد. بی رگ و پوست. بی جان :
بدو گفت گردوی کای پیر گرگ
تو نشنیدی آن داستان بزرگ
اگرچه برادر بود دوست به
چو دشمن بود بی رگ و پوست به.فردوسی.
|| کنایه از بیدل و بی غیرت. (برهان) (ناظم الاطباء). مرد بی غیرت و بی حمیت و بی عصبیت چه عصب در لفظ عرب بمعنی رگ و پی است که قوت حرکت بدن بدان است. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به رگ شود. || کنایه از کاهل در کار. تنبل. بی پشت کار. (یادداشت مؤلف).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر