«لغت نامه دهخدا»
[مَ](1) (ص مرکب) (از: بی + قیمت) بی بها و بی قدر و بی ارز. (ناظم الاطباء) : گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش همه گوه و تنش پرکلخج.عماره. بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی. رودکی. چرا این سنگ بی قیمت همه پاک نشد بیجاده و یاقوت احمر.ناصرخسرو. مرد مخوان هیچ و بتش خوان ازآنک چون بت با قامت و بی قیمت است. ناصرخسرو. سنگ بی قیمت اگر کاسهء زرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.سعدی. شرم آید از بضاعت بی قیمتم ولیک در شهر آبگینه فروش است و جوهری. سعدی. کسان بچشم تو بی قیمتند و کوته قدر که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند.سعدی. بی طلب زنهار بر خوان کسی مهمان مشو گوهر بی قیمتی ریگ ته دندان مشو.صائب. رجوع به قیمت شود. || گرانمایه. (ناظم الاطباء). کالای بیش قیمت. (آنندراج). رجوع به قیمت شود. (1) - در تداول با کسرهء لیّنهء قاف و سکون یاء تلفظ می شود.