بی گه

«لغت نامه دهخدا»

[گَهْ] (ص مرکب، ق مرکب) مخفف بی گاه. نابهنگام. بی موقع. نه بوقت. نه بهنگام :
که بی گه ز درگاه بیرون شوید
شگفت آیدم تا شما چون شوید.فردوسی.
که بی گه چنین از کجا رفته اید
که با گرد راهید و آشفته اید.فردوسی.
همیشه تا که تواند شناخت چشم درست
نماز بی گه خفتن ز بامداد پگاه.فرخی.
چون رسیدم بشهر بی گه بود
شهر دربسته خانه بیره بود.نظامی.
خروسی که بی گه نوا برکشید
سرش را پگه باز باید برید.نظامی.
- بی گه شدن؛ بی وقت شدن. وقت از دست رفتن :
وصف او از شرح مستغنی بود
رو حکایت کن که بی گه میشود.مولوی.
- گه و بی گه؛ مخفف گاه و بی گاه. وقت و بی وقت. هر دم و هر لحظه. اوقات مختلف :
بدو هفته باید که ایدر بوی
گه و بی گه از تاختن نغنوی.فردوسی.
بسی کردم گه و بی گه نظاره
ندیدم کار دنیا را کناره.ناصرخسرو.
رجوع به گاه و بی گاه شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر