«لغت نامه دهخدا»
[مِ] (ص مرکب) (از: بی + مهر) بی شفقت و بیرحم. (آنندراج). بی محبت. (ناظم الاطباء) : مهر جوئی ز من و بی مهری هده خواهی ز من و بی هده ای.رودکی. فرزند توایم ای فلک ای مادر بی مهر ای مادر ما چون که همی کین کشی از ما. ناصرخسرو. با همه جلوهء طاوس و خرامیدن کبک عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته ای. سعدی. که دنیا صاحبی بدمهر خونخوار زمانه مادری بی مهر و دونست.سعدی. من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی. سعدی. - بی مهر گشتن؛ بی محبت گشتن : چو از مریم دلش بی مهر گردد طلبکار من بی بهر گردد.نظامی. و رجوع به مهر شود.