بیوفتادن

«لغت نامه دهخدا»

[دَ] (مص) افتادن. افتیدن. اوفتادن. رجوع به افتادن و مترادفات آن شود.
- از پای بیوفتادن؛ از پای افتادن. زمین گیر شدن. ناتوان گشتن :
بیوفتادم از پای و کار رفت از دست
ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.سوزنی.
- شمشیر از گردن کسی بیوفتادن؛ از قتل نجات یافتن : پس هر کس این سخن بگفت مسلمان شد و از کفر بیرون آمد و خون او بسته شد و شمشیر از گردن او بیوفتاد. (ترجمهء تفسیر طبری).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر