بیهش شدن

«لغت نامه دهخدا»

[هُ شُ دَ] (مص مرکب)بیهوش شدن. از خود بیخود گشتن :
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا.فردوسی.
رجوع به بیهش و بیهوش شدن و هوش شود. || از هوش و خرد دور شدن :
ای شده مدهوش و بیهش پند حجت را بدار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا.
ناصرخسرو.
- بیهش شده؛ بیهوش شده. که هوش خود از دست داده باشد. ازخودرفته :
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگربار
بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش.
ناصرخسرو.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر