«لغت نامه دهخدا»
(حامص مرکب) رقص : بیفشان زلف و صوفی را بپابازی و رقص آور که از هر رقعهء دلقش هزاران بت بیفشانی. حافظ. پابپا کردن. [بِ کَ دَ] (مص مرکب) مردد بودن. حیران بودن. || حواله کردن طلبی را عوض طلب کس دیگر. داینی را از دینی در مقابل دینی دیگر بری کردن. || تهاتر.