پابند

«لغت نامه دهخدا»

[بَ] (اِ مرکب) آنچه بر پای دواب بندند. نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند و به میخ استوار کنند. شکال. رِساغ. رِصاغ. || بندی که بر پای مجرم نهند. پاوَند. || (ن مف مرکب) مقید و گرفتار. پای بند. مقابل مجرّد.
- پابند چیزی بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن.
- پابند چیزی شدن؛ بدان موآخذ گشتن. بدان معاقب شدن :
عاقبت هر کسی ز پست و بلند
بجزای عمل شود پابند.مکتبی.
- پابند کردن ستور؛ سکندری خوردن. رو رفتن. شخشیدن. تپق زدن. سر سم رفتن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر