«لغت نامه دهخدا»
(نف مرکب، اِ مرکب) کفش. پای افزار. پاافزار. پوزار. پااوزار. نعل. حِذاء : به اقتضای زمان کار خویشتن بگذار که سعی بیهده پاپوش میدرد، «مثل است». سلیم. - پاپوش برای شیطان دوختن؛ سخت گربز بودن. - پاپوش برای کسی دوختن؛ او را بزحمت و رنج و تعب و زیان و خسارتی دچار کردن. به حیله او را گناهکار یا مدیون کردن.