«لغت نامه دهخدا»
[سَ] (اِ مرکب) سنگ و جز آن که در کپهء سبک ترازو نهند تا هر دو کپه معادل شود. چیزی که در یک کفه نهند تا با کفهء دیگر برابر شود. (برهان). پاسنگ. پاهنگ : بست دوران بر رکوی چرخ چندین سنگ و خاک لیک در میزان حکمت کم بود از پارسنگ. کاتبی. - پارسنگ بردن عقل کسی؛ در تداول عامیانه؛ نقصان عقل کسی. گولی. حمق. غباوت : عقلش پارسنگ میبرد. پارسوآ. (اِخ) نام قبایل پارسَ در کتیبه های آشوری.