پا زدن

«لغت نامه دهخدا»

[زَ دَ] (مص مرکب) بسیار راه رفتن در تجسس چیزی: تمام شهر را پا زدم.
- پا زدن به کسی در حساب؛ به دغلی از حق او کاستن. مبلغی از طلب او را انکار کردن. قسمتی از دَین را انکار کردن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر