«لغت نامه دهخدا»
[زَ دَ] (مص مرکب) غوطه خوردن : بود زودا که آئی نیک خاموش چو مرغابی زنی در خاک پاغوش.رودکی. (چون شاهدی دیگر یافت نشد این صورت و معنی آن محتاج به تأیید است). و نیز رجوع به ناغوش شود. پافزار. [فِ] (اِ مرکب) پاافزار. پوزار. پای افزار. کفش : دست انعام بر سرش میدار ورنه ترتیب پافزار کند. کمال الدین اسماعیل. چرخ گردون چیست با رای تو دود مشعله ربع مسکون چیست در پای تو گرد پافزار. امیرخسرو. و رجوع به پاافزار شود. پافس. [فُ] (اِخ)(1) شهر قدیم جزیرهء قبرس و این شهر بواسطهء معبد ونوس که بدانجاست شهرت یافته است. (1) - Paphos.