«لغت نامه دهخدا»
(ص مرکب) عادل : چنین گفت کز داور پاکداد دل ما پر از ترس و امید باد.فردوسی. که برگردد از رزم امروز شاد که داند چنین جز تو ای پاکداد.فردوسی. پاکدامن. [مَ] (ص مرکب) عفیف. عفیفه. باعفاف. پاک. خشک دامن. پاکجامه : یکی پاکدامن که آهسته تر نکوتر بدیدار و شایسته تر.فردوسی. زن پاکدامن به پرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت. فردوسی. جوان گفت و آن پاکدامن شنید ز گفتار او خامشی برگزید.فردوسی. سوی کردیه نامه ای بد جدا که ای پاکدامن زن پارسا.فردوسی. پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل.سعدی (گلستان). در حق من بدرد کشی ظنّ بد مبر کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم.حافظ. عیبم بپوش زنهار ای خرقهء می آلود کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد.حافظ. حافظ بخود نپوشید این خرقهء می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را.حافظ. پاکدامنی. [مَ] (حامص مرکب) عفت. (مهذب الاسماء). عِفاف. پاکی.