«لغت نامه دهخدا»
(اِ)(1) زگیل. ثُؤلُول. آژخ. ژخ. دانهای سخت چند عدس یا خردتر که بر اندام آدمی روید و درد نکند و پخته نشود. در بعض مواضع فارس و عراق گوک و بترکی گونیک و بزبان تبریز سگیل و بهندی مسه گویند. (رشیدی). گوگه : ای عشق ز من دور که بر دل همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم پالو. شاکر بخاری. پالوازه. [زَ / زِ] (اِ) تاب که آویزند و کودکان و زنان بر آن نشسته در هوا آیند و روند. (از شعوری). (1) - و این کلمه با کلمهء لاطینه Porrusکه بفرانسه Poireauگویند از یک ریشه است.