پالونه

«لغت نامه دهخدا»

[نَ / نِ] (اِ مرکب)(1) پالوانه. (برهان). پالاوان. پالاون. پالونیه. ترشی پالا. سماق پالا. آلتی که بدان چیزها را صافی کنند و بپالایند. غلل. (دهار). ناطب. ناطبه. منطب. مصفاه. (دهار) (تفلیسی). آبکش. پرویزن. صافی. جایگاهی از کرباس و غیره که در وی چیزی پالایند. (از فرهنگی خطی). راوُق. راووق. (تفلیسی) (مهذب الاسماء). آردَن. (برهان). ماشوب. ماشوبه. ماشو. زازل. مبزّل. ثدام. (دهار) (منتهی الارب). فیهج، مبزل کمنبر. پالونه و نائژهء گرمابه و خم و جز آن. (منتهی الارب) :
پالود جان خویش بپالونهء بلا
پیمود عمر خویش به پیمانهء زمان.معزی.
بسپار همه زنگ بپالونهء آهن
بگذار همه رنگ بپالودهء بازار.سنائی.
ببارم ز پالونهء دیده آبی
برآرم ز آئینهء سینه آهی.سیدحسن غزنوی.
ورنه جان آهنین بودی به آه آتشین
دیده چون پالونهء آهن فروپالودمی.
خاقانی.
هر می که ریختیم بپالونهء مژه
یاد خیال اُنس رسان تو میخوریم.خاقانی.
گهی از دیدگان ریزی همی لؤلو چو پالونه
گهی از چشمه ها بیزی همی مرجان چو پرویزن.
جوهری هروی.
دیده پالونهء سرشک اَمل
طبع پیمانه شراب شده ست.
جمال الدین عبدالرزاق.
پالوینه.
[نَ] (اِخ) نام شهری (؟).
(1) - Filtre.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر