«لغت نامه دهخدا»
[مَ] (اِ مرکب) پایمرد. یاری دهنده. دستیار : سالاربار مطران پامرد جاثلیق قسیس باربر نه و ابلیس بدرقه.سوزنی. پامزد. [مُ] (اِ مرکب) حق القدم. جعل : وفرع دبیران و پامزد بر سر. (راحه الصدور راوندی). پامس. [مَ] (ص مرکب) پای بسته و بجای مانده که نه جائی تواند رفتن و نه آنجا که بود نفع بیند. پای بسته و درمانده بود بشغلی که نه بتواند شدن و نه بتواند بودن. (فرهنگ اسدی). پای بند یعنی کسی که در شهر خود یا جای دیگر بسبب امری گرفتار باشد و نتواند بطرف دیگر رفت و در آنجا نیز نتواند بود. (برهان). بستوه آمده یعنی پای بسته ای را گویند که از متعلقان بجان رسیده باشد و در مقام خود او را ناخوش باشد و سفر نتواند کردن و بیچاره و درمانده گشته. (از فرهنگ اوبهی؟) : خدایگانا پامس بشهر بیگانه فزون ازین نتوانم نشست دستوری.دقیقی. و این صورت با معنی آن محتاج به تأیید است. پامفله. [لِ] (اِخ)(1) مقالات فکاهی مشهور که پ.ل. کوریه بر ضد اعمال رستوراسیون نگاشته است. (پام فلِ دِ پام فلِ)(2) در میان دیگر قطعات از حیث سبک و ذوق و هنر شاهکاری بشمار است. (1816-1824م./ 1231-1239 ه . ق.). (1) - Pamphlet. (2) - Pamphlet des Pamphlets.