«لغت نامه دهخدا»
[هَ] (اِ مرکب) پاسنگ. پاچنگ. چیزی که در یک پلهء ترازو آویزند تا با پلهء دیگر برابر شود. (برهان). || و پاهنگ مرادف پاشنگ مخفف پادآهنگ مرکب از پای بمعنی پاینده و محفوظ و آهنگ بمعنی قصد و چون آنرا بجهت تخم نگاهدارند گویا آهنگ حفظ آن کرده اند. (رشیدی). || خلخال. پاآورنجن. || دریچهء کوچک. (برهان). || شکنجه بود. و این مصحف پاهک و باهک است و آن نیز نه بمعنی شکنجه بلکه بمعنی مردمک چشم است.