«لغت نامه دهخدا»
[پَ نِ / نَ دَ] (مص مرکب) عقب ماندن. کم آمدن : اگر از بحتری شاعر وزیر قصیده ای بدین روی و وزن و قافیه خواهد هم از آن پای باز پس نهد. (تاریخ بیهقی). پای بازی. (حامص مرکب) رقص. پایکوبی : و فتنه در خم و پیچ او پای بازی میکرد. (تاج المآثر). معلم چون کند دستان نوازی کند کودک همیدون پای بازی. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). گروهی با نشاط و اسب تازی گروهی در سماع و پای بازی. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). ز بس برّاق دیده لهو و بازی بیامختند گوران پای بازی. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). آواز دل انگیز مرکب تو آورده اجل را به پای بازی.مسعودسعد. هزار جان و دل اندر نظارهء رخ اوست چو زلف آن پسر آمد به پای بازی در. سوزنی. زلف را گو پای بازی بر گل و سوسن مکن کت از این بازیچه خون صد چو من در گردنست. جمال الدین عبدالرزاق. پای باف. (نف مرکب) جولاهه. (اوبهی) (رشیدی). جولاه. (اسدی). حائک. نساج. گوفشانه. بافنده. (برهان) : کشاورز و آهنگر و پای باف چو بیکار باشند سرشان بکاف.ابوشکور. گفتم از جود او عنابر کیست گفت بر پای باف(1) و بر ضرّاب.عنصری. داند خرد که تاب نیارد بروز رزم با جملهء رکاب گران جمله پای باف. (کذا). آذری (از فرهنگ جهانگیری). پای بافی. (حامص مرکب) جولائی. بافندگی. نساجی. حیاکت. (1) - ن ل: جامه باف.