پای برجای

«لغت نامه دهخدا»

[بَ] (ص مرکب) پابرجا. استوار. ستوار. پایدار. ثابت. مستقیم. راسخ. ایستاده. محکم. وطید. ثابت قدم :
چو گفتار پیران بران سان شنید
سپه را همه پای برجای دید.فردوسی.
چو مهراب را پای برجای دید
بسرش اندرون دانش و رای دید.فردوسی.
گرت باید که مرکزی گردی
زیر این چرخ دایره کردار
پای برجای باش و سرگردان
چون سکون و تحرک پرگار.سنائی.
چو بینی که زن پای برجای نیست
ثبات از خردمندی و رای نیست.سعدی.
- پای برجای بودن کسی را؛ کار بسامان بودن او را :
بدو گفت هرمزد کاین رای نیست
که اکنون ترا پای برجای نیست.فردوسی.
پای بر چیزی زدن.
[بَ زَ دَ] (مص مرکب) تَرَکّل. لگد زدن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر