«لغت نامه دهخدا»
[رَ] (اِ مرکب) پایمزد. حق القدم. زری که به اجرت قاصدان و شاعران و مطربان دهند که در مجلس مهمانی حاضر شوند. (برهان). انعام و زری که به قاصد یا میهمان داده شود. (غیاث اللغات). مقابل دسترنج. (آنندراج) : بفرمود شه تا رقیبان گنج کشند از پی میهمان پای رنج.نظامی. پای رنجن. [رَ جَ] (اِ مرکب) پای برنجن. پارنجن. پای اورنجن. پای برنجن. پای ابرنجن. (رشیدی). خلخال. (مهذب الاسماء).