پخسیدن

«لغت نامه دهخدا»

[پَ دَ] (مص) پژمردن از غم و تَبش. (فرهنگ اسدی نسخهء آقای نخجوانی). فروپژمردن از زخمی یا غمی یا آسیبی. (حاشیهء فرهنگ اسدی). تافتن دل از غم تهی دستی. گدازش و کاهش بدن از اندوه. پژمرده شدن :
همچو گرمابه که تفسیده بود
تنگ آئی جانت پخسیده شود.مولوی.
|| چین چین شدن پوست از آتش یا حرارت خورشید. ترنجیدن. چین آوردن پوست از تَبش. شکنج و نورد آوردن پوست از گرمی آتش. || فراهم ترنجانیدن. || پژمرانیدن. پخسانیدن :
ای نگارین ز تو رهیت گسست
دلش را گو بپخس و گو بگداز.آغاجی.
پخسیده.
[پَ دَ / دِ] (ن مف) پژمرده. (غیاث اللغات). پژمریده. || ترنجیده. (غیاث اللغات).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر