«لغت نامه دهخدا»
[رِ وَ] (اِخ) مراد کیخسرو است: بیاورد پور سیاوخش را جوان خردمند جان بخش را.فردوسی. رجوع به پور سیاوش و رجوع به کیخسرو شود. ط پور سیاوش. [رِ وَ] (اِخ) مراد کیخسرو است: چو پور سیاوش شنیدش پیام منم پیش رو، گفت بهرام نام.فردوسی. رجوع به پور سیاوخش و کیخسرو شود. ط پور سینا. [رِ] (اِخ) مراد ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا حکیم مشهور است: من مقیم دهر و عقل از نفثه المصدور من مایهء احیای روح پور سینا ساخته. جلال الدین فریدون. رجوع به ابن سینا شود. ط پورش. [رِ] (اِ) نفس. مرد: فانهم یسمون النفس پورش و معناه الرجل بسبب انها الحی فی الموجود. رجوع به ماللهند بیرونی ص15 و 19 و 164 و 165 و 169 و 177 و 182 و 187 و 193 و 259 شود. ط پورشسب. [شَ] (اِخ) نام پدر زردشت و او پسر پیترسپ است. زراتشت بهرام گوید: بگفتش همه راز با پورشسپ همه مرده بردند زی پیترسپ. (از فرهنگ شعوری). صورت اوستائی کلمه پئوروشسپ است. رجوع به «پ اورو شسپ » و پوروشسپ شود. ط پور شش. [رِ شُ] (اِخ) نام مردی خیاط در شعر مولوی و سبب نامگذاری آنکه در وجه تسمیهء شش نوشته اند که چون شش با آدمی باید یعنی نفس در آن داخل میشود و از آن خارج میگردد و چون مروحه دائماً بادپیمائی میکند چنانکه مروحهء قلب نیز بهمین سبب او را میگویند و آن خیاط بیهوده گو و بادپیما بوده است پور شش لقب او نهاده اند. (حاشیهء مثنوی چ علاءالدوله): گفت خیاطی است نامش پور شش اندرین دزدی و چستی خلق کش.مولوی. ط پورش هوراتر. [رِ شَ تْ] (اِ) یعنی یوم النفس الکلیه. (ماللهند بیرونی ص169).