«لغت نامه دهخدا»
[زِ کَ دَ] (مص مرکب)پوزش خواستن. پوزش آوردن. عذرخواهی کردن: بقیصر بسی کرد پوزش گراز بکوشش نیامد ز دامش فراز.فردوسی. و گر چند من نیز پوزش کنم که این سنگدل را فروزش کنم. رجوع به پوزش شود. ط پوزش کنان. [زِ کُ] (نف مرکب، ق مرکب) صفت بیان حالت از پوزش کردن. در حال پوزش خواستن: برفتند پوزش کنان پیش شاه که گر شاه بیند ببخشد گناه.فردوسی. همی رفت پوزش کنان پیش او پر از شرم جان بداندیش او.فردوسی. ط پوزشگر. [زِ گَ] (ص مرکب) شفیع. عذرخواه. خواهشگر: چو بشنید پرویز پوزشگران برانگیخت از هر سویی، مهتران بنزد پدر تا ببخشد گناه نبرد دم و گوش اسپ سیاه.فردوسی. گه گرفتن بت صد هزار کودک و مرد بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر.فرخی. ط پوزش گرفتن. [زِ گِ رِ تَ] (مص مرکب) پوزش آغازیدن: ز گفتار او ماند اندر شگفت زمین را ببوسید و پوزش گرفت.فردوسی. و رجوع به پوزش شود. ط پوزش گری. [زِ گَ] (حامص مرکب)عمل پوزشگر. اعتذار. ||خواهشگری. شفاعت.