پوشیده داشتن

«لغت نامه دهخدا»

[دَ / دِ تَ] (مص مرکب) ملبس کردن. مقابل برهنه داشتن. ||نهفتن. پنهان داشتن. پنهان کردن. نهان کردن. مخفی داشتن. رمس. اِخفاء:
بیاسای اکنون تو پوشیده دار
بدان تا نداند کس از روزگار.فردوسی.
از آن کودکان نیز بسیار گفت
همیداشت پوشیده اندر نهفت.فردوسی.
گفت ... باز گرد و این حدیث پوشیده دار. (تاریخ بیهقی).
بوالعجب واقعه ای باشد و مشکل کاری
که نه پوشیده توان داشت، نه گفتن یارند.
سعدی.
چو پوشیده میدارم اخلاق دون
کند هستیم زیر و عجبم زبون.سعدی.
درد دل پوشیده داری تا جگر پر خون شود
به که با دشمن نمائی حال زار خویش را.
سعدی.
لطَّ عنه الخبر لطاً؛ پوشیده داشت خبر را. (منتهی الارب).
آنکه عیب تو گفت یار تو اوست
و آنکه پوشیده داشت مار تو اوست.
اوحدی.
ط پوشیده دل.
[دَ / دِ دِ] (ص مرکب)کوردل:
کسانی که پوشیده چشم و دلند
همانا کزین توتیا غافلند.سعدی.
ط پوشیده دلق.
[دَ / دِ دَ] (ص مرکب) دلق بتن کرده. صوفی. ||مجازاً ظاهرساز.متظاهر. ریاکار:
عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنارداران پوشیده دلق.سعدی (بوستان).
ط پوشیده دندان.
[دَ / دِ دَ] (ص مرکب)لب فروبسته. مقابل خندان. ||مجازاً دور از سپیدهء بام. تاریک. فرورفته در سیاهی:
شب آن به که پوشیده دندان بود
که آن لحظه میرد که خندان بود.نظامی.
ط پوشیده رازی.
[دَ / دِ] (حامص مرکب)اخفاء سرّ. نهانی راز:
ز پوشیدن راز شد روی زرد
که پوشیده رازی دل آرد بدرد.نظامی.
ط پوشیده رخ.
[دَ / دِ رُ] (ص مرکب، اِ مرکب) روی پوشیده. محجوب. نقابدار. پوشیده روی. ||دختر. زن. پردگی:
سه پوشیده رخ با سه دیهیم جوی
سزا را سزاوار بی گفت و گوی.فردوسی.
ط پوشیده روی.
[دَ / دِ] (ص مرکب، اِ مرکب) پوشیده رو. روی پنهان کرده. نقاب دار. محجوب. روی نهفته. پوشیده رخ:
بسان زنان مرد پوشیده روی
همی رفت با جامه و رنگ و بوی.فردوسی.
گرامی عروسان پوشیده روی
بمادر نمایند رخ یا بشوی.نظامی.
بیا ساقی آن بکر پوشیده روی
بمن ده گرش هست پروای شوی.نظامی.
ط ||نهان. مخفی:
جهانی دگر هست پوشیده روی
به آنجا توان کرد این جستجوی.نظامی.
ط ||روی پوشیده. مستوره. پردگی. پوشیده رخ. دختر. زن:
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن بنام ارنواز.فردوسی.
پسر هست و پوشیده رویان بسی
چنین خسته و بستهء هر کسی.فردوسی.
همه نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن.فردوسی.
ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج
برفتند با مویه و درد و رنج.فردوسی.
بفرمود از آن پس که هنگام خواب
که پوشیده رویان افراسیاب.فردوسی.
بپرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش بر آن مهرجوی.فردوسی.
نشسته بر شاه پوشیده روی
بتن در یکی جامه کافور بوی.فردوسی.
ز پوشیده رویان جز از سرزنش
نیابند شاهان برتر منش.فردوسی.
ز چ��دین یکی را نبوده ست شوی
که دوشیزگانیم و پوشیده روی.فردوسی.
چو ما را که بودیم پوشیده روی
برهنه بیاورد از ایوان بکوی.فردوسی.
که پوشیده رویان ما در جهان
بر آرند بر خویشتن در نهان.فردوسی.
ز پوشیده رویان ده آراسته
بیاورد گنجور و آن خواسته.فردوسی.
از آن درد پوشیده رویان و داغ
شده لعل رخسارگان چون چراغ.فردوسی.
همه دخت ترکان پوشیده روی
همه سروقد و همه مشک موی.فردوسی.
برفتند پوشیده رویان دو خیل
عماری یکی در میان جلیل.فردوسی.
که پوشیده رویان و فرزند من
همان خواهران را و پیوند من.فردوسی.
ز پوشیده رویان بپیچید روی
هر آنکس که پوشیده دارد بکوی.فردوسی.
که در پرده پوشیده رویان اوی
ز دیدار آن کس نپوشند روی.فردوسی.
چو پوشیده رویان ایران سپاه
امیران شدند از بد کینه خواه.فردوسی.
همه دخت شاهان پوشیده روی
کسی کو نیامد ز پرده بکوی.فردوسی.
یکی دختری یافت پوشیده روی
سه مرد گرانمایه و نامجوی.فردوسی.
گفت [امیر محمد] باز گرد [خطاب به عبدالرحمن قوال] و این حدیث پوشیده دار. (تاریخ بیهقی). چنانکه دیدم چندیست که من آنجا رسیدم و سوی هندوستان خواهد رفت و از من پوشیده کرده، میگوید بغزنین خواهم بود یکچند. (تاریخ بیهقی ص 667).
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج
دگر مهد پیروزه و تخت عاج.فردوسی.
نگه کن بفرزند و پیوند من
بپوشیده رویان دلبند من.فردوسی.
بنزدیک پوشیده رویان شاه
بیامد یکی مرد با دستگاه.فردوسی.
نه مادرت بیند نه خویشان بروم
نه پوشیده رویان آن مرز و بوم.فردوسی.
بشد هش ز پوشیده رویان اوی
پر از خون دل جعد مویان اوی.فردوسی.
ط پوشیده رویی.
[دَ / دِ] (حامص مرکب)عمل پوشیده روی:
چه سازیم تا نرم خویی کند
ز بیگانه پوشیده رویی کند.نظامی.
ط پوشیده شدن.
[دَ / دِ شُ دَ] (مص مرکب) ملبس شدن. بتن کرده شدن. تغطی. تغشی. تستر. استتار. انتقاب. فرا گرفته شدن چیزی بچیزی. انخساف. انغمام. (تاج المصادر). اکتنان. (تاج المصادر) (منتهی الارب). تکنین. تطمس. انطماس. لیه. التطاط؛ پوشیده شدن زن. (منتهی الارب). تلبس، لوذ، لواذ، لیاذ؛ پوشیده شدن بچیزی. تکفر؛ پوشیده شدن در سلاح. (تاج المصادر). تدجیج؛ پوشیده شدن بسلاح. (از منتهی الارب). ||مخفی شدن. پنهان ماندن. پنهان شدن. بوص. (منتهی الارب). اکتنان. (منتهی الارب) (تاج المصادر). استبطان. اشکال. (تاج المصادر). اشتباه. ادحال. دسوه. ضرء. انطماس. کمون. (منتهی الارب). انکتام. (تاج المصادر). سرق. (منتهی الارب). استبهام. وَدس. (تاج المصادر) (منتهی الارب). تواری. (منتهی الارب). التباس. تکمی. (تاج المصادر) (منتهی الارب): چنانکه دمادم قاصدان میرسیدند و مزد ایشان میدادند تا کار فرو نماند و چیزی پوشیده نشود. (تاریخ بیهقی ص 366). انطلاس؛ پوشیده شدن کار. (منتهی ال��رب). اشتباه؛ پوشیده شدن کار. عمامه؛ پوشیده شدن خبر. (تاج المصادر).
ط پوشیده کردن.
[دَ / دِ کَ دَ] (مص مرکب) ملبس کردن. پوشیده داشتن. پوشیدن. بچیزی فرا گرفتن چیزی را. ||مستور داشتن. ||نهان کردن. پوشیدن. پوشیده داشتن. مخفی کردن. تعمیه. (تاج المصادر): ادغام؛ پوشیده کردن چیزی در چیزی: چنانکه دیدم چندیست که من آنجا رسیدم و سوی هندوستان خواهد رفت و از من پوشیده کرده، میگوید بغزنین خواهم بود یکچند. (تاریخ بیهقی ص667).
ط پوشیده گذاشتن.
[دَ / دِ گُ تَ] (مص مرکب) نهان داشتن. مخفی گذاردن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر