«لغت نامه دهخدا»
[پَ / پِ] (فعل امر) امر از پیمودن. (آنندراج). || (نف مرخم) مخفف پیماینده. که پیماید. پیماینده و بدین معنی مرکب استعمال کنند. (آنندراج). || پیدا کنندهء اندازهء هرچیز. اندازه گیرندهء اشیاء. کیال. || راه رونده. طی کننده. - آسمان پیما؛ هواپیما، طیاره(1). - آلپ پیما؛ بر رونده بر کوهستان آلپ. - بادپیما؛ بیهوده کار : ببوی زلف تو با باد عیشها دارم اگر چه عیب کنندم که بادپیمائی است. سعدی. - باده پیما؛ شرابخوار. قدح پیما. - بادیه پیما؛ بیابان نورد. (از آنندراج). - بحر پیما؛ کشتی. جهاز. -جهان پیما، که گرد عالم برآید.؛ که گیتی نوردد: اندرین شهر از کمند زلف اوست بند بر پای جهان پیمای من.سعدی. دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار تا فرورفت بگل پای جهان پیمایت.سعدی. - راه پیما؛ براه رونده. طی کنندهء طریق. - زمین پیما؛ مساح. - سخن پیما؛ سخن شناس. (آنندراج). - شب پیما؛ راه رونده بشب: صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من چو شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من. خاقانی. - قدح پیما؛ شرابخوار. باده خوار. - کوه پیما؛ بکوه بر رونده. بر کوه برآینده. - هواپیما؛ آسمان پیما. طیاره(2). و رجوع به پیمای شود. (1) - Avion. (2) - Avion.