«لغت نامه دهخدا»
[نَ / نِ] (نف مرکب، اِ مرکب)پاره دوز. آنکه کفشهای دریده را درپی کند. که کفشهای کهنه را اصلاح کند. آنکه بر کفشهای دریده رقعه دوزد. کسی که پارچه بر کفش و جامه و خرقه و امثال آن دوزد. (غیاث). رقعه دوز : آن پسر پینه دوز شب همه شب تا بروز بانگ زند چون خروز، ینگی پاپوچ کیمده وار؟ مولوی. اگر پادشا هست و گر پینه دوز چو خسبند گردد شب هر دو روز.سعدی. گر بغریب رود از ملک (شهر)خویش محنت و سختی نبرد پنبه دوز.سعدی. در دلم از پنبه دوزی بود زخم بیشمار بخیهء او زخم پنهان مرا کرد آشکار. سیفی (از آنندراج). || قسمی حشرهء خرد چون نیم کره ای با رنگی سرخ و خالهای سیاه از رشتهء قاب بالان. جانوری خرد که آنرا کفشدوز نیز گویند. کفش دوزک(1). . (فرانسوی) (1) - Coccinelle