تاب گرفتن

«لغت نامه دهخدا»

[گِ رِ تَ] (مص مرکب) راه خلاف رفتن. اعراض کردن. منحرف شدن. رجوع به تاب و تاب داشتن شود :
اگر تاب گیرد دل من ز داد
ازین پس مرا تخت شاهی مباد.فردوسی.
که هر کس که آرد بدین دین شکست
دلش تاب گیرد شود بت پرست.فردوسی.
وگرتاب گیرد سوی مادرش
ز گفت بد آگنده گردد سرش.فردوسی.
مکن کامشب ز برفم تاب گیرد
بدا روزا که این برف آب گیرد.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر