«لغت نامه دهخدا»
[تَ] (نف مرخم) مخفف ترازنده. زیبا و نیکو کننده. زینت و جمال دهنده. سازنده و کارساز : هیچ شه را چنین وزیر نبود مملکت دار و کار ملک تراز.فرخی. -درع تراز؛ سازندهء درع و جوشن : ز چین زلف مه نیکوان چین و تراز(1) همیشه سلسله ساز است باد و درع تراز. قطران (از انجمن آرا). - سپاه تراز؛ سپاهسالار. نگهدارنده و سازمان دهندهء سپاه. فرمانده سپاه و لشکر : ندیده هیچ حصاری چو تو حصارگشای ندیده هیچ سپاهی چو تو سپاه تراز.قطران. -نقش تراز؛ سازندهء نقش و نگار. نقاش : چو آهوان ختن آن چراست مشک فشان چو بت گران تراز(2) این چراست نقش تراز؟ قطران (از انجمن آرا). (1) - رجوع به تراز (اِخ) شود. (2) - رجوع به تراز (اِخ) شود.